بگذار دیوانه صدایم کنند!
بگذار بگویند مجنون!
فرقی نمی کند!
من تمام هویت خود را
از زمانی که اسمم را دیگر صدا نزدی
از یاد برده ام!
مراقب شادی توام همچنان که تو پاسبان شادی منی
در آرامش نخواهم بود اگر در آرامش نباشی . . .
نکند قاصدکی را که برایم فرستادی بازیچه دست کودکی بازیگوش شده
که اینچنین دل تنگم بی خبر مانده ؟
بوسه هایت انار را می ترکاند
نفس هایت سیب را می رساند
آغوشت ابر را می باراند
پاییزترینی تو !
عمقِ چشم هات
قصه ی هزار و یک شبِ یلداست
تمام نمی شود هر چه می خوانم . . .